|
ببین اینا حرفه دله اصلا مهم نیست که خوشت میاد یا نه چون مثه تنهاییام فقط ماله منه
|
یه دل سیر
سیر
میخواد
که بخورم
که از بوی گندش
هیچکس حتی برا لحظه ای هم کلام شدن
نزدیکم نیاد
سگ قصه ما
دیگه میخواد
حرف زدنم یادش بره
خوش به حالت
لال
مادر زاد
خوش به حالت
کر
مادرزاد
فقط نه
چشمهایم را ازمن نگیر
برای بغض
لازمشان دارم
برای
دیدنت لازمشان دارم
نمیدونم
به خدا
من از تو بیخبر ترم
میگذرانم
تا روزی
به تو برسم
دیدن چشمی که
به مهربونی نگام کنه
چشمی که چون پدر به پسر خطاکارش نگاه میکنه
اما به مهربونی
نه
غضب
به شکل یک دیوانه
تنهایی بی اشیانه
مرا ببین
خاری گل دار
عسلی زهر دار
مرا ببین
خوب و بد در امیخته
طلایی به لجن امیخته
مرا ببین
دفترم را سطر به سطر ورق بزن
سگی الماس به گردن اویخته
مرا ببین
انچنان که هیچ کس ندید
گویی مهر سکوت بر لب دوخته
به دهان سگی داده اند
نمییدانم
سگ حیوان با ارزشی شده
یا قیمت الماس پایین امده
عجب روزگاری دارد
سگ تنهای قصه ما
دلواپسی
برا توست
بی ابرویم نکن شاه
توکه زدی خرابم کردی
چرا برای ساختنم وقت نذاشتی
در گروه بزرگسالان راهم دادی
نه
در گروه خردسالان
لعنت به این سن
لعنت به این سال
لعنت به هرچی
که مرا در برزخ بزرگ و کوچک گزاشت
گله ندارم
دلم از غصه پره
اگر بگویم ناشکرم
اگر نگویم میمیرم
تو بگو راه سومم چیست
ای دلدار ازلی
اما
هنوز
من هر روز مجلس درد دارم
عزا و غم دارم
از .....
گیر گرده ام
مانند
ساعتی بی عقربه
قلب تاریک من کجا
خورشید تابانی همچون تو کجا
دلگیر نشو
اشکال از شما و بزرگیت نیست
اشکال از کوچکی قلب من است
به تو
به خنده هایت
به شاهکار خدا
به درد
به خودم
به تو
به خدا
تو میخندی
برای شادی
من میخندم
برای لحظه ای دوری از غم
تو در حال رفتنی
راهی که درحال برگشت از انم
من میروم
راهی که تو
هیچوقت همراهم نخواهی شد
تو درحال دل بستنی
من در حال دل کندن
تو درحال دل کندنی
من درحال دل بستن
تو حرف میزنی برای ابراز خودت
من سکوت میکنم برای پنهان نمودن خود
تو میترسی از ان چه ترسی از ان ندارم
و من میترسم از انچه تو ترسی نداری
زبانم را ببین
از روی سوختن
سرد و ساکت شده
دلم را ببین
میجوشد
اما تو هیچ نمیبینی
چیزی را که درحال تماشایش هستم
به لبهایم
که تکان میخورد
سالهاست
با خود حریف میزنم
حرفهایی
نگفتنی
حرفایی که
طاقت شنیدنش را نداری
اما هر روز از خود به خویش میگویم
با زبانم میگویم
با گوشهایم میشنوم
و به ان بارها و بارها
فکر کرده ام
راست گفته اند
زبان سرخ
سر سبز را
را به باد میدهد
میتوانی دیوانه صدایم کنی
یا احمق
یا هرچیز دیگر
برایت ارزو میکنم
کاش توهم بفهمی
اوج دیوانگیم را
انگاه شاید ذره ای
توانی درکم کنی
انگاه تونیز
سالها و سالها
با خود حرف میزنی
انگاه
توهم مانند من
تنها میشوی
چنان تنها
که خود نیز
دلت به حال خودت به سوز می افتد
اهای
تو که دوری
اهای
تو که نزدیکی
بگو
هرچه دلت میخواهد
به خدا
قلب من که پر درد تر ازین نمیشود
امشب
فهمیدم
سهم من از ماشینت
فقط
در پارکینگ را
باز و بسته
کردن است
در
الست
که عشقت را
در گلم
سرشتند
خوش به حالت
خوش به حال تو که رسیدی به مقصد
خوش به حالت
خوش به حال تو که خودرا رها و ازاد کردی
اما من هنوز
سرگردانم
بین رسیدن و رها کردن
شاید یادم رفته است
گاه گاهم چه سرد و طولانیست
شاید یادم رفته
تمام لحظه هایم
پر از گاه گاه های تکراریست
شاید
باز یادم رفته
که درین گاه گاه های همیشگی
چرا بر لب هایم خنده های گاهه گاهیست
عجب دردیست
27
ابان دیگری امد
روز تولدم
20سال گذشت
از وجودم درین دنیا
اما کاش
صفری ناقابل حذف میشد
کاش دران 2
جاودان بودم
داغی به دلم گذاشتی که نپرس
ابهای تمام اقیانوس ها
ان را خاموش نخواهد کرد
شب بخیر
خداجونم
باهمه فرق داری
دراون لحظه مطمئن باش کسی دیگه هم
در حال فکر کردن به همین موضوعه
ولی اینرا بدان
همه مثله هم راه میروند
روی 2 پای خسته
روی زمین سرد
ارزو میشه
یه شب جایی باشم
که هیچوقت نبودم
عجب ارزویی میکند
گاه گاه
این دلکم
چونکه هیچ کس روح تورا انقدر عریان ندیده است که
من خراب خود خویشم
تو دیگر خراب من الوده نشو
توحال دیگری
و دیگری حال دیگری
و اینست که همیشه
حالمان گرفته است
اما هیچکس مثه من
مدیونت نیست
اخه چیزی ارزشش بیشتر از
جون ادمیزاد
نیست
پیمانی رو که در طوفان
با خدایت بستی
در
ارامش
فراموش نکن